از <چرا خورشید می تابه؟ ... چرا می چرخه زمین؟>تا خدا پیغمبر و اخلاق(!) تا. . . (بگذریم!)
به همه چیز و همه کس فکر می کنم! آنقدر فکر می کنم تا از داغ شدن بدنم خودم وحشت می کنم!
علت اش را می دانم! ولی نمی خواهم باور کنم که علتش چیست! خیلی سخته وقتی آدم می خواد خودش رو گول بزنه!! از اون بدتر جنگ عقل و منطق با این دله! که هر چی می کشیم از این دل بی معرفته! شاید چون اولین باریه که یواش یواش داره دل پیروز میشه این حس رو دارم! ولی خب چه می شه کرد؟!
پدرم همیشه میگه:< خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه اش نکنه!> ولی من یک بند دیگه به حرفش اضافه می کنم و میگم: < خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه و دلش نکنه!> مخصوصا وقتی دلش خیلی سر به راه و با حیا باشه! این موقع است که دیگه نمیشه به دل <نه> گفت!
توکل به خدا...