تبليغاتX
نا کجا آباد
 سرم گیج میره! فشارم بالا پایین میره! گوشم سوت میکشه! گاهی وقتا خیره می شینم گوشه اتاقم و ساعت ها به مسائل مختلف فکر می کنم! کلافه و سرگردونم! حیرونم! حیرونم دایی!!!

 از <چرا خورشید می تابه؟ ... چرا می چرخه زمین؟>تا خدا پیغمبر و اخلاق(!) تا. . . (بگذریم!)

 به همه چیز و همه کس فکر می کنم! آنقدر فکر می کنم  تا از داغ شدن بدنم خودم وحشت می کنم!

علت اش را می دانم! ولی نمی خواهم باور کنم که علتش چیست! خیلی سخته وقتی آدم می خواد خودش رو گول بزنه!! از اون بدتر جنگ عقل و منطق با این دله! که هر چی می کشیم از این دل بی معرفته! شاید چون اولین باریه که یواش یواش داره دل پیروز میشه این حس رو دارم! ولی خب چه می شه کرد؟!

 پدرم همیشه میگه:< خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه اش نکنه!> ولی من یک بند دیگه به حرفش اضافه می کنم و میگم: < خدا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه و دلش نکنه!> مخصوصا وقتی دلش خیلی سر به راه و با حیا باشه! این موقع است که دیگه نمیشه به دل <نه> گفت!

   توکل به خدا...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:26 توسط امید باقری |

سلام

بازهم آقای محمدی به بنده امر کردن که یک مطلب بنویسم . من هم که توان مقاومت در مقابل فرمایشات ایشان را ندارم.  گفتن بنویس چرا نمی آیی به مسافرت جهادی نوروز امسال؟!

   خوب! مینویسم! ولی. . .

 یک تصوری در مورد عدم حضور یا عدم مشارکت من و یا سایر دوستان در سفر جهادی امسال وجود دارد که حالا اصلا حوصله طرح این اراجیف را اینجا ندارم! ولی در همین حد بگویم که در حد توهم یا یه چیزی آن طرف تر!!!

 خوب! مسافرت جهادی فارغ التحصیلان دوره ۹ دبیرستان مفید ۲ به برازجان شاید با اندکی کوتاهی ها و نا رسایی ها ( به نظر شخص خودم در عالی ترین سطح ممکن!) برگزار شد و جز خاطره ای زیبا و موفق چیزی دیگری از آن باقی نماند! چرا! یک لوح تقدیر از طرف مردم برازجان و یک دست لباس و کفش و کلاه کار که از یک میخ رو دیوار اتاقم آویزان کردم که هر موقع دلم میگیرد  یک نگاهی به آن می کنم و دوباره یاد خیلی چیز ها در ذهنم زنده میشود و دوباره به زندگی امیدوار می شوم! امید وار می شوم چون . . . (بگذریم! اینجا جاش نیست!)

 یک دوستی با نام مستعار <مردم نیازار> در وبلاگ قاصدک دوست داشت یک کار هایی انجام بده! واقعا نمیدانم چه کاری؟ با چه هدفی؟ و یا اصلا چرا؟!!! ( ولی از دوره دبیرستان احتمالاتم خوب بود! می توانم حدس بزنم!!!) شاید این دوستمان دوست داشته این چند تا دوستش که به خاطر خاله زنک بازی چند تای دیگه از همکلاسی های سابقشون به یک باره از این دوره کندند و رفتند یک روزی به این دوره باز گردند و قطعا قدم اول مسافرت جهادی امساله!

ولش کنید! زیاد نباید به این مسائل فکر کرد! ادامه دارد!

ادامه دارد . . .

ادامه سفارشی!

 داستان به جبر و احتمالات کشیده شد! که این روز ها راحت تر با جبرش کنار می آیم! نمیدانم! شاید به خاطر این سنگینی باشد که روی دلم احساس می کنم! نمی دانم! شاید همیشه همین طوریه!؟! کسانی که ادعای رفاقت شان می شود خودشان اولین نا رفیقان! کسانی که همیشه از نامردی  و کثیفی روزگار و آدمها دم میزنند خودشان موثر ترین افراد در پاره تر شدن لایه ازون اند! و شاید کسانی که احساس کودکانه اشان به ضمیر ناخود آگاهشان مسلط است و میگوید: <تو خیلی می فهمی!> نفهم ترین آدم ها هستن! شاید بدبین شده باشم ولی. . .

          عشق است هر چی آدم بی ادعا!

 چند وقت پیش یک جمله ای از انیشتین خواندم که بی ربط نیست! انسان ها بر دو گونه اند: آنان که در تاریکی بیدارند و آنان که در روشنایی هم خوابند!  البته احتمالا  تاریخ تاسیس مجتمع مفید به سن مرحوم انیشتین قد نمیدهد وگر نه گونه های دیگری را هم شناسایی می کردند! ولی تا ایناش هم روحش شاد! چون کارمان را راه انداخته. . .

 محسن جان! این است گوشه ای از دلایل من برای عدم حضورم در مسافرت جهادی امسال که در درجه اول دور افتادن از فیض عظیم برای خودم می باشد و بس! با این حال شما امسال را بدون من سپری کنید تا انشاالله سال آینده بتوانم خودم را راضی کنم و شرمنده نفسم نباشم! وامید وارم مسافرت جهادی امسال برای شما و جمعتان منشا خیرات عظیمی باشد.

 در پناه خدا.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:29 توسط امید باقری |

سلام

این دل مرا تنگ است!

تنگ است چون فکر می کنم دچار روز مردگی شدم! ( فکر که چه عرض کنم! در نوع خودش واقعیتیه!)

یه زمانی فکر می کردم اگه بتونم از نظر مالی در اون حد ایده آلی که دوست دارم باشم. به قول فرنگی ها ۵۰٪ اش اکی! ( در ضمن باید بگم آدم بلند پروازی ام!)

۵۰٪ زندگی ام هم مسافرت جهادی و حاشیه قبل و بعدش! که اونم آنقدر به حاشیه و جنجال دری وری کشوندنش که فقط باید ۴-۵ جلسه عادل فردوسی پور تو برنامه اش پیرامونش صحبت میکرد! بگذریم! چون این نیز بگذرد!

از یه طرف هم که به قول دوستای نزدیکم یه کم مشکوک شدم! نمیدونم شاید به طور غیر ارادی و ناخواسته دچار یک پارادایم شیفت ( تغییر نگرش) نسبت به زندگی شدم!

امید وارم به زودی زود از این برزخ ذهنی خارج بشم! وای که چقدر فرآیند رشد آدم سخت اما شیرینه! مخصوصا وقتی میزان غلظت شیرینیش دست خودته! که بتونی آنقدر شیرینش کنی که. . .

تا بعد . . .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 23:50 توسط امید باقری |

 پاسخ تست روانشناسیم این بوده!!! به نظرت راست میگه؟!!!

نابغه

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

ببین مردم چه حوصلهای دارن!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 21:52 توسط امید باقری |

 سراسیمه مشو!

 دغدغه پیروزی یا شکست را کنار بگذار.

 خود را به اراده کاملا غیر خودخواهانه بسپار و تلاش کن!

 بدان ذهنی که آمده تا پیروز شود خود را به اراده ای مصمم پیوند می دهد وبا او می ماند.

 در بطن میدان مبارزه زندگی. زندگی کن!

 آرام ماندن در زاویه یا به هنگام خواب کار دشواری نیست.

 در گرداب و در مرکز دیوانگی عمل بایست و خود را به کانون آن برسان.

 اگر آن نقطه اتکا را یافته باشی دیگر نمی توان از آن جدایت کرد.

                                                                                      ویوک آناندا

 سلام

 خودم هم دلم برا خودم تنگ شده بود. چه برسه به شما!

 مهم نیست! به قول یه دوست کنار این روز ها  هم توی تقویمم با خودکار سبز تیک می زنم و بزرگ می نویسم: این نیز بگذرد!

 روی بند آخر نوشته ویوک یه کوچولو فکر کنید! بی خطره!

 بی خطره مثل کبریت هایی که رو بستش نوشته بی خطر اما سر تا پا خطره!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 21:6 توسط امید باقری |