تبليغاتX
نا کجا آباد
          ای گل و گلزارها چیست گواه شما

                                           رنگ که در چشم هاست بو که در مغزهاست     <مولانا>

 جهان هستی با گذر از دریچه نگاه انسان شکل میگیرد. رنگ گلها از معبر مردمک چشم انسان رنگ میگیرند و رایحه آنها در سلول های مغزی انسان معطر می گردند.

 دیدگاه و یا نگرش انسان هاست که به حقایق هستی رنگ واقعیت می پوشاند و دیده می شوند آن طور که آنها را می بینند. نگرش انسان مرز بین حقایق و واقعیت هاست. انسان می بیند آنچه را که می خواهد:

          طالب هر چیز ی یار رشید

                                جز همان چیزی که میجوید ندید

تا بعد. . .

فقط یک نکته! این مطلب در راستای مسافرت جهادی  فارغ التحصیلی است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 21:51 توسط امید باقری |

 

  آنقدر ها هم که فکرش را می کردم تازه و تک نبودی. تو فقط از جنس یک دغدغه ای. دغدغه ای مقدس که به اندازه وسعت تاریخ انسان بیکران است. راستش را بگویم دلم بدجوری هوایت را کرده است.

  تو را با همه ی تلخی و شیرینی هایت دوست دارم. لحظه های شیرین و تلخ روز های کار و خستگی و صبوری و احیانا کم آوردن را نمی توانم فراموش کنم. می دانی چزا؟

  آخر آنجا پیش تو و لای بیل و کلنگ ها خودم را آنطور که واقعا بودم دیدم. واین را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

  می دانی کی همراهی با تو برایم شیرین تر شد؟

   زمانیکه طمع تلخ زندگی کویرنشینان رنج کشیده را چشیدم. آن طعم تلخ را از تو به یادگار برداشتم و در نهان خانه ی جانم گذاشتم تا شاید روزی...

  کوله پشتی ام را نیز پر کردم از تصاویر کاستی های خودم در آینه ی تمام قد تو و همه ی اینها را کردم تا "گم شده" ام را پیدا کنم.خودم را می گویم.می فهمی؟ خودم را.

              گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

                                    دگرآنجا که روم عاقل و فرزانه روم

 (ماه عسل مجردها)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:4 توسط امید باقری |

 ساعت ۱۱:۳۰ شب روی سی و سه پل نشسته بودیم. (زاینده رود شبها خیلی خواستنی تر میشه) بازهم غرق در افکار خودم شدم که با صدای زمزمه صالح به خودم آمدم.

 حال و هوای جو موجود منو برد به خرداد و تیر گذشته اصلا دوران خوبی نبود. ته خط که میگویند برای من آنجا بود. روز ها و شبها خیلی کند می گذشت. به دنبال یک هوای تازه می گشتم ولی عقل ناقص ام اصلا یاری ام نمی کرد. تا یک روز یک دوستی که آن روز ها همدمم بود فانوسی از هوای تازه در ذهنم روشن کرد. بهم گفت: با خاطرات شیرین ات زندگی کن.

 با علامت سوال بزرگی در ذهنم نگاهش کردم و از روی عادت گفتم:چشم! او هم با مسخرگی گفت: فکر نمی کنم  لازم بود جوابی به صحبتم میدادی یا حداقل می دانم که جوابش چشم نبود!

 شب بازم خوابم نمی برد. ناخودآگاه یاد حرف همدم بی کسی هایم افتادم. آن شب خاطرات یک سال گذشته یکی دو ساعتی در ذهنم مرور شد. تمام خاطرات شیرین مربوط به مسافرت های دوران تحصیل می شد. مخصوصا مسافرت هایی که به منظور تحقق هدفی مشترک بر پا می شد. اردوی درسی لواسان و رامسر. . . اولین مسافرت جهادی فاغ التحصیلی که میتوانست. . . و مسافرت جهادی امسال که می تواند. . .

 آن شب روی سی و سه پل به رفقا یک چیزایی هم گفتم که باشد برای وقتی دیگر. . .

تا بعد. . .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:12 توسط امید باقری |

سلام

 آقا محسن امر کردن در مورد مسافرت جهادی بنویسم. منم طبق معمول ار آنجایی که هیچگاه دست رد در مقابل خواسته های ایشان به سینه ایشان نمیزنم گفتم:چشم!

امر ایشان هم به این دلیل بود:

- حضور گسترده و پررنگ دوستان در مسافرت

منم از آنجایی که زیاد اهل حاشیه نیستم یک راست میروم سراغ اصل مطلب ( البته از همان اول رفته بودم)

دوستان. رفقا . . . مسافرت جهادی امسال را از دست ندهید. مطمئنا تجربه موفق دیگری خواهد بود. پس سعی کنید این تجربه به دست توانمند شما ساخته بشود.

خوب و خوش باشید. . . تا بعد . . . برمیگردم.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 11:31 توسط امید باقری |